او، توانسته بود طرح هواپیمای بدون سرنشین با سوخت تولید شده از کودهای گیاهی را ابداع نماید و مسوولان علم پرورمان نیز برای قدردانی ، یک سکه بهارآزادی (البته تمام بهار!) و یک لوح تقدیر به او دادند!
طرح این جوان ایرانی، پس از شرکت در جشنواره هانداک آلمان، مورد توجه یک شرکت انگلیسی قرار گرفت و در نهایت، این شرکت موفق شد با پرداخت 200 میلیون تومان، طرح را از آن خود کند و جالب اینکه شرکت انگلیسی فرمول خریداری شده را یک هفته پس از انجام معامله، برای سوخت هواپیماهای مسافربری به کار گرفته و بدین ترتیب سود مستمر میلیاردی را برای خود تضمین کرده است.
"تراژدی نخبگان" در ایران، مستندی است که همچنان ادامه دارد و هیچ دورنمای قابل توجهی نیز برای بهبود این وضعیت اسفناک مشاهده نمی شود.
هم اکنون سالهاست که در کشور ما، مسابقات بزرگ علمی برگزار می شود. از کنکور دانشگاه ها تا المپیادهای علمی و جشنواره خوارزمی و رقابت های ربات ها و ...
وجه مشترک همه این رویدادهای علمی نیز این است که در نهایت نخبه ترین دختران و پسران ایرانی مشخص می شوند ، سپس مراسمی برگزار می شود و جوایزی به دارندگان رتبه های برتر، مخترعان، مکتشفان و مبتکران جوان داده می شود و .... و دیگر منتظر مرحله بعدی در این سوی مرز نباشید: اینک نوبت خارجی هاست که با جیب های پر، بر سر سفره آماده بنشینند و طرح ها و اختراعاتی که توسط جوانان ایرانی و با امکانات ایرانی به ثمر نشسته اند را با خود ببرند.
انگار همه بخش های علمی و آموزشی ایران بسیج شده اند تا با برگزاری رقابت های گوناگون برترین های کشور را به خارجی ها معرفی کنند و وظیفه خود را تمام شده انگارند!
مروری بر اخبار علمی رسانه های داخلی بیندازید، تقریبا هیچ هفته ای نیست که خبری از یک اختراع یا دستاورد علمی که تماما توسط ایرانی ها و مخصوصا جوانان عرضه شده است، منتشر نشود ولی در عمل هیچ استفاده ای از این ابداعات و اختراعات در کشور نمی شود و یا اگر می شود"النادر کالعدم"
حکایت ، همان حکایت همیشگی است . گفتنی ها را گفته اند . شما هم لطف کرده نظرتان را بگویید .
امام علی(ع) :اگر کوهها بلرزه در آمد تو پا برجا و استوار باش.
سقراط : با پدر و مادرچنان رفتار کن که از اولاد خود توقع داری.
امرسون : در قلب خود بنویسید هر روز بهترین روز زندگی من است .
ضرب المثل چینی : تمام گلهایی که در آینده خواهند رویید در دل بذرهای امروز نهفته اند.
آلبرکامو : آزادی تنها ارزش جاودانه ی تاریخ است .
سعدی: به گرسنگی مردن بهتر که نان فرو مایگان خوردن .
تمام افکارتان را روی کاری که دارید انجام میدهید متمرکز کنید . پرتوهای خورشید تا متمرکز نشوند نمی سوزانند .
" گراهام بل "
------------------------------------------------------------
لحظه ای که به کمال رسیدم و منور شدم ، تمام هستی کامل و منور شد .
" بودا "
-------------------------------------------------------------
پیروزی آن نیست که هرگز زمین نخوری ، آن است که بعد از هر زمین خوردنی برخیزی .
" مهاتماندا گاندی "
--------------------------------------------------
کسی که دارای عزمی راسخ است جهان را مطابق میل خود عوض میکند .
" گوته "
-------------------------------------------------------------
لحظه ها را گذراندیم که به خوشبختی برسیم ، غافل از آنکه لحظه ها همان خوشبختی بودند .
" دکتر علی شریعتی "
امروز صبح وقتی که بخش نظرات وبلاگم رو چک میکردم دیدم یکی از دوستان خوب وبلاگی و خواهری مجازی یادداشتی برام گذاشته که خیلی نگران کننده بود . بلافاصله به وبلاگش مراجعه کردم و با نهایت ناباوری مطلب مربوط به درگذشت پدر بزرگوارش رو خوندم . برای دقایقی خشکم زد و نفسم در سینه ام حبس شد .حقیقتش تا بحال افتخار آشنایی نزدیک با مرحوم " امیرسعید پ " نداشتم ولی بعد از مطالعه مطالب وبلاگ (جوجه گرافیست ) و توضیح وی در مورد فوت پدر عزیزش خیلی ناراحت شدم و غم وغصه زیادی روی دلم نشست . دست خودم نبود ولی بی اختیار اشک گرمی از گوشه چشمام سرازیر شد . دور و برم رو نگاه کردم که کسی نباشه و این حالتم رو ندیده باشه . آخه برای مرد خوب نیست که ضعفش رو ببینن . ولی از طرفی با خودم فکر کردم که این نقطه قوت یک انسانه که در نبود انسان شریفی و در همدردی با خانواده اش غصه دار بشه و حتی اشکش هم سرازیر بشه . سطر به سطر مطلب زهره خانم رو با دقت خوندم و مرتب بر اندوهم افزوده شد . لحظه ای برای درگذشت آن مرحوم بزرگوار ناراحت میشدم ، لحظه ای وضعیت ناراحتی و دلتنگی خانواده اش رو تصور میکردم . لحظه ای به وظیفه ای که دوستان برای اظهار همدردی با خانواده آن مرحوم دارند فکر میکردم . لختی به مصیبتی که پارسال برای دایی جان زهره پیش اومد و به رحمت خدا رفت . آخه من دایی کاظمش رو خوب میشناختم ، چون یکی از همکاران بسیار خوب و با صداقتمون بود . و بعد از فوت ناگوارش چند تا مطلب هم در موردش نوشتم .
خلاصه اینکه یکی از دوستان خوب وبلاگی ( زهره ، جوجه گرافیست بزرگ ) در موقعیت روحی نامناسبی قرار داره که خیلی خوبه بهش سر بزنیم و باهاش اظهار همدردی کنیم . (چون سعدی علیه رحمه میگه که : بنی آدم اعضای یگدیگرند / که در آفرینش ز یک گوهرند / چو عضوی به درد آورد روزگار / دگر عضو ها را نماند قرار / تو کز محنت دیگران بی غمی / نشاید که نامت نهند آدمی ) به همین سبب ضمن عرض تسلیت از جانب خودم به این خواهر گرامی و خانواده ارجمندش از کلیه دوستان و بازدید کنندگان این وبلاگ خواهش میکنم که بر این بنده حقیر منت گذارده و ضمن مراجعه به وبلاگ (jeghjegheh.blogfa.com ) با زهره گرامی اظهار همدردی کنند . پیشاپیش از لطف و محبت همه شما سپاسگزارم .
آورده اند که اسمیرک میرزا در باب سفری از سفرهای خاطره انگیز خویش چنین روایت نموده است که : خدمت آقا و بانویی که شما باشید عرض شود که در احدی از سفرها که به اتفاق هزار مرد جنگی و بنگی در سرزمین های جنوبی قاره کهن امیریکیا داشتیم ، آن گاهی که از کوچه های باریک کوی کفار برای رسیدن به مسجد مسلمین آن دیارجهت اقامه نماز پیشین یا پسین ، عشا یا شامگاهی گذر داشتیم مادری که کودکی شش ماهه در آغوش داشت با زحمت بسیار خود را به اینجانب رسانید و با کلام شیرین و محلی خود به ما فرمود : ما مردم این بلاد شما را دوست بداریم . ما که از این سخن به وجد آمده بودیم مر او را پرسیدیم : مگر شما ما را میشناسید ؟ ما از مردم سرزمینهای دوری هستیم با زبان و فرهنگی دیگر . چگونه است که نسبت به ما شناخت داشته اید ؟ ما که هر جا قدم نهیم سایه مان را با تیر کمان زنند . عجوز نوزاد در آغوش ، پاسخ داد که خیر ، مگر خاطر مبارک نباشد که افزون از هزاران سکه زر هر ماهه جهت اصلاح امور کشورداری و رفع فقر و فاقه به دولت بلاد ما حواله داشته اید ؟ یا جهت سامان و اسکان بی خانمانهای بلاد ما افزون از هفتصد هزار باب منزل بنای مرصوص بنا داشته اید ؟ خلاصه انکه لابد از بزرگ منشی یا شکسته نفسی یا حفظ آبروی ما و دولت فقیر و فلاکت زده ماست که سخنی از امدادها بر زبان نمی آورید . ما که خود نمی دانستیم آن کمکهای ناچیز که از سفره مردمان خود بدانجا برده ایم اینقدر هواخواه داشته است بر خود بالیدیم و با بادی بر غبغب فرمودیم . آری ما ذاتا" مردمانی فقیرنواز و دیگرنوازیم و یقین بدانید تا هر گاه که شما دوستان ، نیاز داشته باشید از پول و درآمد خدا داده مان حواله خواهیم نمود . تا کور شود هر آنکه نتواند دید .
سپس مادر فرنگی مذهب ، با کلام شیرین خود که ما را شیفته کرده بود فرمود : شما در اینجا به اسمیرک طایی شهرت گرفته اید ،از آن جهت که وجود مبارکتان را همچون حاتم طایی ، دستی بخشنده باشد . و برای اثبات اینکه همه مردمان آن دیار ما را میشناسند رو به نوزاد خود کرده و گفت : مادر این مردک که باشد ؟ نوزاد که برق مخصوصی در چشمانش حادث شده بود با زبانی که ما هم فهمیدیم گفت : این که عمو اسمیرک است . و برای بار دوم نیز با صدایی رسا ما را خطاب کرد که : عمو ، عمو ، عمو اسمیرک . و در آن هنگام مردمان همصدا ندا دادند که :
اسمیرک را چو باشد برگ و سرای سلطان
ما را چه غم ز مسکن ، ما را چه غم ز تنبان
هم نان و گوشت و سبزی ، هم قرمه و تربچه
هر روز عرضه دارد ، حتی سیگار و قلیان
نازیم این مرامت ، به به از این کلامت
صد مرحبا به اسمیرک ، ای آفرین به ایران
ایثار را نگه کن ، اندیشه در کله کن
از خود بریده ، بخشند ، ای آفرین به یاران
از مرغ و دوغ و دوشاب ، هم خربزه گرگاب
از نفت و آب و آداب ، هر توشه ای فراوان
کفش و لباس و پسته ، هم میوه های شسته
گردو ، هلو و کشمش ، هر خوردنی اینسان
احسنت بر تو اسمیرک ، احسنت برتو اسمیرک
این رسم دوست داریست ، هم احترام دوستان
آری چنین شد که که اسمیرک میرزا هر روز بر عمل نیک خود ترغیب شده و مردمان و یاران دیگری را از سایر بلاد به دوستی گرفت .
به مناسبت بهار و عید فرخنده نوروز هدیه دیگری از خودم با تخلص " احقر " تقدیم میکنم .
ای آه از آن طراوت ، کز چهره ات عیان شد
از شوق ماه رویت ، خندان لب زمان شد
چون آمدی ، چمنزار ، فرش زمردین یافت
از چشم مست نرگس ، بستان ، رخش جوان شد
در دل طرب فکندی ، بر دیده برق حیرت
از سر خیال و اندوه ، از دل ، برون خزان شد
هر کس تو را ببیند ، ناگه ، زبان بگیرد
در وصف تو همین بس ، الکن ز تو زبان شد
از دیدن جمالت ، روی زمانه بشکفت
شادی زنان هلا زد ، چون چیره بر فغان شد
در فصل نو گل سرخ ، داوودی و بنفشه
بر فصل کهنه از نو ، گویی که ارمغان شد
با عشق روی لاله ، وز بوی عطر نرگس
احقر غزلسرا گشت ، بلبل قصیده خوان شد
عید فرخنده نوروز را پیشاپیش به شما دوستان گرامی شادباش میگویم .
دیشب داشتم توی نمایشگاهی قدم میزدم که یه مرتبه دیدم یه آقایی پوستر و تقویم مربوط به یه کاندیدای مجلس رو به طرفم دراز کرد . تقویمش رو گرفتم و به راهم ادامه دادم . چند قدم اون طرف تر آقای جوانی دوباره عکس و تقویم و بروشور تبلیغاتی همون آقای کاندیدا را میخواست بهم بده که بش گفتم دارم . بلافاصله دستش رو برد توی جیبش و عکس یه کاندیدای دیگه رو به طرفم دراز کرد . یه لحظه شوکه شدم . بهش گفتم تو طرفدار کدوم یکی هستی ؟ داری برای دوتاشون تبلیغ میکنی ؟ خندید و جوابم داد : برادر زندگی خرج داره و ما هم زن وبچه داریم .باید خرجشونو یه جوری در بیاریم . گفتم یعنی از هر دوتاشون برای تبلیغ پول جداگانه گرفتی ؟ جواب داد : هی یه چیزی تو همین مایه ها .
بعد از اون کلی خدا رو شکر کردم که هیچ بنده ای رو بی روزی نمیذاره .
چون قرار بر آن بودی تا بیش از هزار طرح نوسازی و عمرانی را که بلدیه مامور ساخت آن بودی به دست اسمیرک پر توان افتتاح گردد ، والی ولایت جنوب ، شیخ الشیوخ را بدانها دعوت نمود . شیخ نیز که بدون اجازه رئیس تشریفاتش قدمی ننهادی پس از مشورت با وی گفتی : به دلیل ذیق وقت ما تنها از همین فاصله و با اراده قلبی مان همه طرحهای عمرانی را افتتاح کرده و تبرک دهیم و برای رتق و فتق امور به پایتخت بازگردیم لیکن پیش از بازگشت ، در سخن را نیز با شما مردم همیشه بیدار ( مقصود همان پاسبانان ، شب زنده داران و داروغگان ) خواهیم سفت .در همین حین صدای تکبیر و سلام و درود بر شیخ بلند شده و با اشارت دستی از همراهان ، جمعیت ساکت و به سخن وی گوش سپردی . شیخ فرمود : اکنون که به میمنت همت و تلاش ملتی دلیر ، ما توانسته ایم قله های بلند افتخار را فتح نماییم ، دشمنان و اجنبی تباران را چشم دیدن نیست . مهر و ماه بر حال شما غبطه خوردی از این مهری که ما به شما ارزانی داشتیم .مهر ما روزافرون است ومهرپروری در ذات ماست . در یک کلام بگوییم که ما توانسته ایم ، می توانیم و خواهیم توانست .بعد از آن نیز شور و ولوله خلق بر پاخاست و یکصدا گفتی :
ما همه آواره تو اسمیرک جان
واله و بیچاره تو اسمیرک جان
پس از آن اسمیرک میرزا این سخن را نیک افتاد و غلامان را فرمود تا خلق الله را به سکه های زری که از تجار به رسم خراج اخذ شده بود خوشنود گردانند . از طرفی والی عباس آباد نیز سیاهه ای از اسامی خادمین و غلامان و چاکران تدارک دیدی تا بعد از عزیمت اسمیرک میرزا به مرکز ، ایشان را نیز از هدایا و سکه های سیم و زر بهره مند گردانند . درچندین طریق و گذرگاه نیز ، وقتی که بزرگ مهرورزان شیخ الشیوخ با سربازانی دون پایه چشم در چشم شدی و رودررو و ایشان بوسه بر دست و پای اسمیرک میرزا زدی ، در دم غلامان و چاکران را فرمود که به آن سربازان درجات امیری اعطا کنند و بلادرنگ درجات امیری را با دست خویش بر شانه ایشان متبرک نمود . چون مردمان را این وقایع دیدی و شنیدی ، در بوسه زنی دست و پای و اعضای شیخ الشیوخ سبقت گرفتی و هر یک به نوایی رسیدی .
در یکی از مجالس که اسمیرک میرزا شیخ الشیوخ ، مشغول وعظ و ارشاد خلق بودی ، پیرزنی عجوز پیش آمدی و در حالی که نوزادی بر دست داشتی شیخ را فرمودی ، یا شیخ این طفل شیرخواره نوه دختری ام بوده و در حال ، وی را حالی نزار است. از کرمت منتی گذاشته و وی را شفای عاجل ده . شیخ نیز که بر نفس و دم خویش ایمان داشتی کودک را پیش خواندی و از بزاق دهان متبرکش قطراتی در دهان طفل چکاندی . چکاندن بزاق دهان شیخ همان و هلاکت طفل بیگناه همان . بعد ها طبیب الاطبا طبیب حاذق خطه جنوب و حومه ، علت هلاکت را مسمومیت تریاق تشخیص دادی و گفتی شیره تریاق بوده نه بزاق .
کلام کوتاه آنکه ، پس از یک روز گشت و سیاحت و رتق و فتق امور ، اسمیرک میرزا به مرکز عزیمت نمودی و همه کارها به سامان شد .
تا مجالی و حکایتی دیگر باقی بقایتان .
آورده اند که اسمیرک میرزا را عزم بر آن شد تا بر بندگان و رعایا منت گذارده و از بلاد عباس آباد زیارتی کند . چاکران و خادمان جان نثار ، از مدتها پیش در گذرها علم وکتل آویخته و با نقوش و نوشته جات غلوگونه قدومش را خوشامد گفتند .هر یک از والیان و دست اندر کاران ولایتی و حکومتی سعی در ربودن گوی سبقت در مجیزگویی از دیگری داشت .یکی گفتی : شیخنا بزرگ مهرورزان اسمیرک میرزا ، خداوند علم است و ادب و کل عالم را چونان وی نباشد . دیگری گفتی : آنگاه که سپهر دامان گشود شیخ الشیوخ را بهر حاکم نمودن عدالت و مهر ، به زمینیان تحفه داد . آن دیگر گفتی : عدل و انصاف و داد را ، خداوندی به از وی نباشد . خلاصه از مجیزیات هر کسی سخنی راندی و زیاده گفتی . از طرفی ، خادمان وچاکران را که بیم جان شیخ الشیوخ اسمیرک میرزا میرفت ، عزم کردی تا امرا و والیان ولایت و شارستان را فرموده ، کل گزمه ها و پاسبانان و جیره خوران راماهها پیشتر ، از نقاط دور و نزدیک فراخوانده و به بلاد مذکور گسیل دارند تا ولایت را از ظن توطئه تهی گردانند و راهزن ، شورش مرد یا زنی یا ستمدیده ای قصد جان شیخ یا حتی خیال آنرا نکند . گزمه ها و پاسبانان نیز که بر حسب سابقه آگاه بودندی که در این سفر چه منافع و سودهایی خسبیده ، با حرص و ولع وصف ناپذیری مشتاق اعزام و انجام وظیفه بودندی . ابتدا گزمه ها در محل ها و گذرهایی که گمان میرفت گذر شیخ باشد شبانه روز فانوس روشن کرده ، در معابر کمین کردی و اقسام بیرق آویختندی . بلدیه را فرمودی تا راهها و قطاع را پاکیزه و جاروب کشیده و خالی از کثافات کنند . هر یک از مریدان در وصف کرامات شیخ سخنها رانده و مقالات نوشتی به حدی که در ولایت عباس آباد از شرق تا غرب قحطی کاغذ و جوهر فتادی . به فرمان والی و امیر لشکر ولایت ، کل راهها را پاسبان و مامور گماشته تا توطئه ها خنثی گردد . در معابر و بازار و حجره ها و اماکن عام برخی با لباس مبدل فال گوش ایستاده و مکالمات مردمان را بشنیدی تا مگر جانیان و اجنبی تباران را فرصت خیانت نباشد .خلاصه انکه همه کلاسهای درس و بحث مکتبخانه ها و حوزه های علمی و دینی به پاس قدوم پر خیر و برکتش تعطیل و همگان را به پیشباز گسیل داشتندی . کلیه حقوق بگیران حکومتی و ولایتی و مزدوران در این امر اجیر شده تا جمعیتی عظیم گرد آید . از سحرگاهان عده ای مامور بر دروازه شارستان به انتظار نشسته و تیزچشمان و ریز بینان همچو عقاب راه ورود به شارستان را پی زدندی و با شنیدن صدا یا آوایی به گمان اینکه قافله شیخ آید هلهله کردندی . پس از چندی بالاخره انتظار به پایان رسیده و شیخ الشیوخ اسمیرک میرزا و جمعیت کثیر در رکاب ، با شور و ولوله و هیاهو وارد شهر شدی اما پیش از ورود به هر شارع و گذری ، چهار سگ با نژاد رومی با شامه های تیز هر گونه شیئ مشکوکی را کشف نمودی . روایات بسیار بود و برخی گفتی خراج شش ماه بلاد جنوب را در ازای بیع آنها پرداخته بودندی . جمعیت گرد امده از اقصی نقاط ولایت و حکومت شیخ ، به تصوری که شاید زیارت شیخ دردی درمان کند هر یک تعجیل کردی و با بی تابی مشتاق زیارت بودی . جمع کثیری از مالباختگان و غارت شدگان و فقرا هر یک با عریضه ای در دست در مسیر شیخ در کمین بودی و با تلاش دوچندان مترصد ملاقات رودررو بودی . شیخ نیز در میان سیل مزدوران و اجیر شدگان مسلح به انواع شمشیرهای ابدیده ، سوار بر مرکبی برای جمعیت دست تکان دادی . گاه نیز از میان دیوار جمعیت صورت شیخ را دیدی که تبسم فرموده و ابراز احساسات کردی . افزون از دویست نفر مامور دریافت عریضه های آحاد مالباختگان و غارت شدگان و فقرا بودی . در این اثنا جمعیتی نیز که از قبل توجیه شده بودی یکصدا و هماهنگ در وصف شیخ شعارها گفتی و فریاد " صل علی محمد اسمیرک الدین خوشامد " سر دادی .
ادامه دارد .........
با دعوت سالی گرامی ( وبلاگ بابا لنگ دراز ) ما هم به یک بازی دعوت شدیم . بازی از این قراره که هر کس تعداد هفت تا از ترانه یا تصنیف های مورد علاقه اش رو توی وبلاگش بنویسه . بازی زیاد سختی نبود ، مخصوصا" برای ما که همیشه یه چیزی زیر لب زمزمه می کنیم . خوب زیاد حاشیه نمیرویم و صاف میرویم سر اصل مطلب : ترانه یا تصنیف های مورد علاقه من بیشتر ترانه هایی هستند که در شعر و آهنگ چیزی برای گفتن داشته باشند و فقط سرگرمی و وقت گذرانی نباشه یا خواننده آنها شاهکاری به خرج داده باشه . پس لطفا" انتظار نداشته باشین که از خواننده های امروزی که بیشترشون از خانواده قهر کرده اند و جز اهانت به ساحت هنر کاری دیگری نکرده اند ، چیزی بنویسم یا یاد کنم .
1)اولین تصنیف مورد علاقه ام که اغلب زمزمه میکنم " مرغ سحر " است که شعرش از ملک الشعرای بهاراست و تصنیف را تاج اصفهانی ، نادر گلچین ، هنگامه اخوان و استاد شجریان خوانده اند .
2)تصنیف بعدی " تا به تو افتدم نظر یا چهره به چهره " با اجرای استاد شجریان است که شعرش رو طاهره قره العین قزوینی گفته و بخشی از تصنیف اینه :
تا به توافتدم نظر چهره به چهره رو به رو
شرح دهم غم تو را نکته به نکته مو به مو
از پی دیدن رخت همچو صبا فتاده ام
خانه به خانه در به در کوچه به کوچه کو به کو
3) " باز آمدم باز آمدم " با صدای پریسا و با شعری از مولانا جلال الدین محمد بلخی ( البته قبلا" قمرالملوک وزیری و هنگامه اخوان نیز آنرا خوانده اند .) :
باز آمدم باز آمدم از پیش آن یار آمدم
در من نگر در من نگر بهر تو غمخوار آمدم
شاد آمدم شاد آمدم از جمله آزاد آمدم
چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم
......... و تصنیف هایی دیگر از همین خواننده همچون " همچو فرهاد بود کوه کنی پیشه ما " - " چشم بی سرمه سیاهش نگرید " - " الا ای پیر فرزانه " - " ای یوسف خوش نام ما " – " ای تیر غمت را دل عشاق نشانه "
4) " از کفم رها " که شعر از عارف قزوینی و توسط افراد زیر در سالهای مختلف اجرا شده : استاد شجریان ، سیما مافیها ، مرضیه .
از کفم رها شد قرار دل
نیست دست من اختیار دل
5)" غوغای ستارگان " با صدای پروین :
امشب در سر شوری دارم
امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم
رازی باشد با ستارگانم
۶) " الهه ناز " با صدای مخملی استاد بنان و شعر کریم فکور :
باز ای الهه ناز با دل من بساز
کاین غم جان گداز برود ز برم
گردل من نیاسود از گناه تو بود
بیا تا از سر گنهت گذرم
خوب مثل اینکه 7 تا تصنیف را نام بردم و ترانه های مورد علاقه بسیاری مانده اند، پس من ادامه میدم و با یه معذرت خواهی از طراحان بازی موضوع رو ماست مالی میکنم .
۷)" به رهی دیدم برگ خزان " با صدای بانوی آواز ایران مرضیه و شعر بیژن ترقی :
به رهی دیدم برگ خزان پژمرده زبیداد زمان از شاخه جدا بود
چو زگلشن رو کرده نهان در رهگذرش باد خزان چون پیک بلا بود
۸) " طاووس زیبا " با صدای مرضیه ، شعر رحیم معینی کرمانشاهی و آهنگ پرویز یاحقی :
( باراخلاقی ترانه را دفت بفرمایید ـ در مذمت غرور بی جا )
در کنار گلبنی خوشرنگ وبو طاووس زیبا
با پر صد رنگ خود مستانه زد چتری فریبا
از غرورش هرچه من گویم یک از صدها نگفتم
نکته ای در وصف آن افسونگر رعنا نگفتم
تاج رنگینی به سر داشت
خرمنی گل جای پر داشت
در میان سبزه هر سو
بی خبر از خود گذر داشت
هر زمان برخود نظر بودش سراپا
نخوتش افزون شد از آن چتر زیبا
بی خبر از کار دنیا
من که خود مفتون هر نقش و جمالم
هر زمان پابند یک خواب و خیالم
خوش بدم گرم تماشا
چوشد ز شور او
فزون غرور او
پای زشتش شد هویدا
هرکسی در این جهان باشد اسیر زشت و زیبا
چو غنچه بسته شد
پرش شکسته شد
تا بدید این زشتی پا
هر کسی در این جهان باشد اسیر زشت و زیبا
من همان طاووس مستم
چتر خود نگشاده بستم
یک جهان ذوق وهنر
هستم ولی با صد دریغا
سینه ای بی کینه دارم
روح چون آیینه دارم
گنج شعر و شور و حالم
این همه نقدینه دارم
جلوه آن مرغ شیدا
گفته جان پرور من
پای آن طاووس زیبا
هستی رنج آور من
۹) " سروی و بیدی " با صدای مرضیه ، شعر رحیم معینی کرمانشاهی و آهنگ پرویز یاحقی : ( در مذمت خودپسندی )
سروی و بیدی بر لب جویی گرم سخن بودند
بی خبر از خود هر چه تو گویی چون دل من بودند
سرو دل آرا مست و طرب زا بر سر ناز آمد
بید کهن را دید و بگفتا کز تو چه باز آمد
من که تو بینی سر کش و سبزم شاهد گلشن ایجادم
مست غرورم و آزادم من
کرده به قامت شور قیامت پیکر خرم و آزادم